![]() |
![]() |
|
| برای کسانی که تنها هستند |
|
یلدا گذشت. شبیه تمام شبهای شرمآگین کملباس زمستانی! لمیده به گرمای شوفاژهای خانههای معمولی، همراه سیگار سیگار احساس موجّه روشنفکری! با پردهای ضخیم، ظرف آجیل و دانههای سرخ میوهای به نام انار، آن قدر گرم که هوای بلعیدن هندوانهای سرد میکنی! لعنتی! زمستان است! هیچ سرما نمیفهمی؟ آری پدر! میدانم، میدانم. یلدا مبارک است برای من، اما تمام کسانی که سردشان بود، امشب، یک دقیقه بیشتر لرزیدند.
برگرفته از http://sobh-e-tehran.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 19:48 توسط فرزانه |
|
|
لحظه های شرجی مرداد دارند روبروی روزگار انتظار من رژه می روند. روزمرگی ام را تکیه داده ام به دیوار کوتاه تراس خانه. با تمام وجودم متمرکز شده ام روی ته مانده های لبخند شرجی و بی دریغ تو، که ماسیده اند در جای جای ذهنم! خودت می دانی این سطرها، آبستن چه جمله ای هستند؟ می دانی؟!مگر نه؟! ... یک درد مزمن، جا خوش کرده است در بند بند استخوان های تنم. یک حفره پررنگ، میهمان ناخوانده گوشه راست قلبم شده است. حضورشان را احساس می کنم: حضور درد و تهی بودن بخشی از بدنم را! خودت می دانی این سطرها، آبستن چه جمله ای هستند؟ می دانی؟!مگر نه؟! ... این روزها دارم با جدیت تمام مطالعه می کنم. چی از این بهتر؟ می خواهم در تمام جنبه های زندگی ام موفق باشم. از این به بعد، نویسندگی می شود شغل ثابتم. دیگر می خواهم بنویسم و بنویسم و بنویسم. خودت می دانی این سطرها، آبستن چه جمله ای هستند؟ می دانی؟!مگر نه؟! ... دیروز چند پنجره تمام قد را جایگزین دیوارهای خانه کردم! می خواهم تمام رفت و آمد های خیابان روبرو را زیر نظر داشته باشم! دیگر حتی حساب افتادن یک برگ از درخت را هم دارم. میز تحریرم را گذاشته ام روبروی یکی از این دیوارهای شیشه ای. هریک سطری را که می نویسم، سرم را بلند می کنم و به آن سمت دیوار نگاه می کنم. می ترسم در فاصله یک سطرنویسی، سعادت دیدن تو را از دست بدهم! می ترسم سرم به نوشتن گرم شود و تو بیایی و من متوجه نشوم! اما... هنوز که غرق شده ام در لابلای این همه سطر، تو نیامده ای ! تو مرا خوب می شناسی! خودت خوب می دانی تمام این سطرهای پراکنده، آبستن چه جمله ای هستند: دلم برایت تنگ شده است، شدید! شدیدتر از تمام باران هایی که دارند به دیوارهای شیشه ای می کوبند! این انتظارهای سطر به سطر دارند می شوند هزار سکانس، ناخودآگاه!!! نمی دانم چرا آن درد و حفره سطرهای بالا، دارند عمیق تر می شوند! عمیق تر از دلتنگی هایی که تمام سعی ام را کردم تا پنهان نگه شان دارم! این روزها کجایی تو؟! تویی که انتظار دیدنت دارد مرا به سمت باران می کشاند؟! تویی که فقط حضور خوش طعمت، درد و حفره ناخوانده را محو می کند از روزگار بدنم ! ...بر گرفته از موفقیت...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 4:19 توسط فرزانه |
|
|
دارم با خودم کلنجار ميروم... به فکر و ذهنم که مي آيي ميرانمت... حرفت که ميشود بحث را عوض ميکنم... دلم که سخن ميگويد خفه کش اش ميکنم... بروي ديوار و خاطرات چشمانم را ميبندم... نوشته هايي را که براي توست پاک ميکنم... سعي ميکنم مزه ي قهوه و آب پرتقال و کاپوچینو را از ياد ببرم... بلکه تو از دل و جان و روحم محو شوي!
چند شبي بود که با ديد تو به همه چيز مينگريستم... و همه چيز چه بي تفاوت بود... گل هاي رز بي رنگ... خاطرات بي ارزش... زندگي بي هدف... لحظه ها بي عشق... ومن ... بي تو |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 4:16 توسط فرزانه |
|
|
.. انگار من آن نيستم که تو ميخواهي.. نميتوانم به عمق افکارت راه يابم و خواست هاي تو را حدس بزنم.. براي يافتن آنچه تو در رويا در پي آني کاري از من بر نمي آيد.. ميگويي آغوشت باز است . اما خدا ميداند براي چه کسي.. نميتوانم فکرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم.. نميتوانم روياهات را پي گيرم يا به افکارت پي ببرم.. دلم ميخواهد کسي را بيابي تا بتواند کارهاي نا تمام مرا به انجام برساند.. راهي را که من نيافتم او بيابد و براي تو دنياي بهتري بسازد.. کاش کسي را بيابي . کسي که بي پروا باشد و بر تو غلبه کند.. انديشه هايت را که همواره در تغيير است به سمتي هدايت کند.. و روح تو را که همواره در پرواز است آزاد سازد.. اما من نميتوانم ..نميتوانم.. پس بامن وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن.. هر چند در کنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم.. افسوس! من آن نيستم که بتواند با تو سر کند.. اگر کسي از حال و روز من پرسيد بگو زماني با من بود.. اما ..
آمدم بعد قرني براي نوشتن.. خسته ام .. اين را از پناه بردنم به آهنگ پشت مه پيشرو فهميدم.. ..ميخوام تو اتاقم تنها باشم برو بيرون درم ببند.. به قول تو مغزم تهيست .. اما نه از درک کردن.. من تهي از کلماتم.. تهي از کلمات و مملو از فکر .. براي آدمهاي دورم اين جالب است که هر چه بيشتر دروغ ميگويند من بي تفاوت ترم.. پيش خود ميپندارند همان حيوان گوش مخملي ام.. غافل از اينکه بي تفاوتي من به علت حقير بودن دروغهايشان در مقابل دروغهاييست
که تو به خوردم ميدادي.. نه خنگ بودنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 4:14 توسط فرزانه |
|
|
حرفهای امید بخشت را در کوزه ای ریختم و هر روز صبح مقداری از آنها را می نوشم . . . اما چکار کنم . . . با روحیه ام سازگار نیست به پنج دقیقه نمی کشد که همه را بالا می آورم !
اميدوارم عشقم را با هرچه عوض کردي... ارزش از دست دادن يک احساس واقعي را داشته باشد...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 4:11 توسط فرزانه |
|
|
باورش هنوز ممکن نيست... هنوز با وجود نا اميدي ام نميتوانم باور کنم نبودنت را... از دست دادنت را... و لحظه هايم را بي تو...
دست فروش بیچاره آتش زده است به مالش و چهار چشمی اجناس سوخته اش را مواظب است !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 4:8 توسط فرزانه |
|
|
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم !!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 4:6 توسط فرزانه |
|
|
نه آنقدر هستی که بگویم کسی هست نه آنقدر نیستی که باورم شود بی کس هستم خدا میداند! شاید بیهوده از تنها بودن می نالم شاید درد تنها نبودن است! و این همان رازی است که باید سفید نوشت! چون نه تو می فهمی نه او نه ایشان!
هر که مرا ميبيند.. بخاطر استعفايم از عشق. . ميگويد که عاشق نبودي .. و من غرق در اين تفکر که فرارم ازتو.. که نه فقط از براي من که براي خودت هم بود.. تعيين کننده عشق واقعيست .. يا درد قلب و بغض گلو و هزار هزار فرياد ِ سکوتم ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 4:5 توسط فرزانه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 4:3 توسط فرزانه |
|
|
آب ، بابا ، انار ، سارا ، در..... بچگی ، سادگی ، صداقت ، پر خنده های بدون دندان و _ - گریه های جدایی از مادر !
آب ، بابا ، انار .... می خوردیم شب چله ، که ریخت بر دفتر! تب دلشوره های اول صبح درس های نخوانده تا آخر !
آب ، بابا ، انار ، سارا.....رفت مثل من توی عالمی دیگر توی دنیای بی سر انجامی توی دنیای بد و یا بدتر؟!
آب ، بابا .... دو سال من را برد خاک کنکور را بریزم سر تا نپرسند دائما از او : - دخترت را نمی دهی شوهر؟!
آب ..... شد شور و شوق کودکیم توی تزریق ایده و باور توی ترفند های بی پایان توی کمبود های یک دختر!
گشـته در رویش نگاهم محــو گشـته در چشمم نگاهش مــات بـاز هـم او را تـوانـم دیـد ؟ آه ! کــِی دیگر ؟ کــجا ؟ هیــهات ... ::: اخوان ثالث :::
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 4:2 توسط فرزانه |
|
|
وقتی که یاد نگاه گرمت قلبم را قطره قطره آب می کند کجائی که اشکهایم را ببینی ؟!
ــ همیـــــن ؟!
ــ من دیگه نیستم . . . دنبالم نگرد !
ــ دلم برای اونی که سرت داد می زد تنگ شده !
ــ چقدر امیــد داشت بیچاره !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 3:58 توسط فرزانه |
|
|
بخاطر بارش هاي پي در پي و شديد امروز ... سر و قلبم به حد جنون درد ميکند... وليکن نميدانم براي شدت درد سر و قلبم ام ببارم... يا نبود تو !
كجاي اين دنيا به ماه نگاه مي كني؟ كجاي اين اتاقي؟ كدام ستاره برايت چشمك مي زند؟ تصويرت در چشم چه كسي نقش مي بندد؟ ... كاش مي دانستي چقدر براي ديدنت بي تابم ....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 3:56 توسط فرزانه |
|
|
اینجا اومدم تا راحت تر باشم . راحت تر از اونجا ! بگم چه .... شدم . تیغ زدن هام قرص خوردن هام به کسی که نمی شه گفت . یا میگن گندت بزنن یا میگن خل بازی نکن یا میگن دیوونه ای ! بذار به خودم بگم . کسی قرار نیست چیزی بفهمه . اینقدر احاساتم افت کرده که وقتی هم احساس احساساتی شدن می کنم به خودم شک میکنم که این منم ؟ که دلم تنگ میشه ؟ این منم که هوس می کنم کاری انجام بدم ؟ خیلی وقته ته کشیدم .. نمی شه با کسی حرف زد . چرا هم نداره همینه که هست .. فقط خنده هاتو میخوان . نمی شه با هیچ کی نه از درد های مشترک گفت و نه از هوس های مشترک . اره تا خرخره پرم . بدون اینکه هیچ چی بگم بدون اینکه کاری کنم . داشتم فکر می کردم که چی شد حباب هام ترکیدند و احساس کردم دارم غرق میشم . با هیچ کس نتونستم حرف بزنم و مثل قبل ساکت شدم . در جواب اینکه چرا گرفته ایی فقط تونستم بهش بگم چیزی نیست و خسته ام . نتونستم تعریف کنم . باز رفتم تو حموم و در رو بستم . یاد همه ی موقع هایی افتادم که همه ٫ حرفاشون ٫ پیش من بود . حالا خودم عین چی موندم تو سکوت های خودم . یکی باید بزنه پشتم ٫ محکم .. تا یا بالا بیارم یا بفهمم که بابا چیزی نشده .. همه چیز ارومه جز یه روح خسته از دیشب تا حالا پیر شدم . کی می فهمه .. به کی میشه گفت ؟ خیلی خواستم حرف بزنم اما نشد . |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 3:54 توسط فرزانه |
|
|
خسته ام... از اینکه از تمام چیزهایی که خسته ام کرده اند بنویسم،خسته ام.
خسته ... خسته ...
به خواب ديدم که آمده اي
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 3:53 توسط فرزانه |
|
|
تنهایی، انسان را حشره شناس می کند! ... حتی نایاب ترین عنکبوت های دنیا هم در اتاق من، تار تنیده اند!!!
بی فایده است ... زخم های دنیا را تنها با یک چسب زخم نمی توان نجات داد ..! بی فایده است ...!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 3:49 توسط فرزانه |
|
|
هنوز در فکر آن غنچه نورس بهار بودم
ببین برای سهم کوچکی از صدای تو . . . به چه اندازه دلم می لرزد !!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 3:44 توسط فرزانه |
|
|
میدونی چیه ؟ گور بابای تویی که به خودت اجازه دادی قضاوتم کنی ... گور بابای تویی که برام تصمیم گرفتی ...! ميخواهيد انجام بدید ؟ میدونی... میگم بودنت از اولشم ضروری نبوده...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 3:40 توسط فرزانه |
|
|
سرش رو روی کاغذ خم کرده بود و با خودکار بیک قرمز خط های نامفهومی توی هم می کشید، تنها چیزی که مشخص می کرد خط های سرخ چکیده روی کاغذکلمه ها یی رو می سازن نقطه های گاه و بیگاهی بود که زیر و روی خطوط با ضربه های آرام و سریع می گذاشت. تقریباً نیمی از صفحه پرشده بود … انگشت های لاغرش رو یکی در میان بالا و پایین خودکار قرار داد، کف دستش رو روی شلوارش کشید و عرقش رو خشک کرد، نگاهش مثل بچه گربه ای که دنبال گلوله ی کاموا شیطنت میکنه روی میز خلوتش دوید … ابروهای کم پشتش رو جمع کرد و با دقت بیشتری چشم های گود رفته ش رو روی تک تک وسایل روی میز چرخوند، چیز زیادی توی میدان دیدش نبود… کل وسایل روی میز رو خودکارهای خالی، کاغذهایی که روی هم چیده شده بودن و یک لیوان بزرگ با مداد داخلش که جای دندان روی انتهای شکسته ی مداد خودنمایی می کرد ، تشکیل می دادند. کمی روی میز خم شد و با تردید محتویات لیوان رو روی میز خالی کرد، همراه با تیغ، گلوله ی کوچک خاکستری رنگی که باقیمانده ی پاک کن بود روی میز غلتید. گلوله را برداشت ، آرنجش را روی میز عمود کرد و پاک کن رو جلوی چشمش گرفت: گیر بد آدمی افتادی … زود پیرت کرد! با بی تفاوتی پاک کن رو روی میز رها کرد، گلوله روی میز خورد و دوباره با تلاش مسخره ای بالا پرید، دوباره و دوباره و هر بار خسته تر از قبل باز هم تلاش کرد و آخر سر روی میز ولو شد و قل خورد و افتاد روی زمین. مدتی بود که به نیمه ی تیغی که بی حال روی میز دراز کشیده بود خیره نگاه می کرد، از چهره ش هیچ چیز معلوم نبود، نه ترس، نه پشیمانی و نه حتی تردید، هیچ حالتی نداشت!
توام عین همه هیچ وقت عمق کلامم را درک نمی کنی ... مي نشيني و شب نوشته هايم را مي خواني -خدا میداند چقدر از این کار متنفرم-
هنوز داري مي خواني .
سرت را پايين انداخته اي .
انگار هيچ صدايي را نمي شنوي.
کسی چندبار صدايت مي زند.
سرت را بالا مي آوري ... قرمزي چشمانت از چيست ؟!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 3:38 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام.به وبلاگ خودتون خوش امدید.اگه زحمتی نیست لطفا نظر هم بدهید
استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلا مانع است. |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 مرداد 1387 بهمن 1386 مهر 1386 اسفند 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|
Powered by SALAR ◄┤